تبليغاتX
ترانه های بودنم

lonly-alone

غزاله

lonly-alone

http://lonly-alone.blogfa.com

ترانه های بودنم

ترانه های بودنم

ترانه های بودنم

ترانه های بودنم فقط ترانه نیست دست نوشه هایی از یکی از دختران این سرزمین است که با ان نوشته ها زندگی می کند و با آن ها میمرد
من شاید نتوانم قلبم را با زبان بازگو کنم ولی هر وقت که دستانم به سوی قلم میرود ناخود آگاه عشق را در قلبم به تصویر می کشم .
ترانه های من ترانه های زندگی ام و بودنم است ...................
ترانه هایی که عاشق ان ها هستم ........

ترانه های بودنم

ترانه های بودنم

رویای تلخ من

پیرانه ی سر

دست از سرم بردار

باور کن دیر است

و نیست وقت چرانی

دیگر به خو دروغ نگو

دیگر مرا فریب نده

دیر است

دیر دیر

من ناامید را

دلخوش نکن که ناخوشم

ناخوش تر از تمام درختان زرد باغ

ناخوش تر از خیال پریشان عشق

 


 

 

|+| نوشته شده توسط غزاله در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 15:40 |
 

سلام من امدم دلم برای همه تنگ شده بود


گفتم خدا ..........تمام جهان را سربلند کرد

گفتم جهان ..........پرنده مرا نیشخند کرد

باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم

جنگل مرا از آتش و خون سربلند کرد

از آن به بعد خاطره ها مال من شدند

حوای مرا به سرودن پسند کرد

از جسم من شبی به درازای عشق ساخت

روح مرا در این شب یلدا به بند کرد

چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود

نتنها مرا لبالبی از چون و چند کرد

نام نداشتم لقبی که بخوانیم

نام مرا غزل لقبم را شعروند کرد

نزدیک صبح بود ........دنی ادامه داشت

خدا را صدا زدم . خدا سربلندم کرد

|+| نوشته شده توسط غزاله در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 13:12 |
گفتم
سلام

از تمام دوستانی که امدن ونظر دادن ممنونم

اگر جواب بعضی از دوستان را ندادم معذرت میخوام

آخه فصل امتحاناست من هم فرصت نکردم

ولی قول میدم جبران کنم

پس خداحافظ تا بیست وسومم

راستی برام دعا کنیید

|+| نوشته شده توسط غزاله در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:34 |
ای شب به پاس صخبت دیرین خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگاه شود زرنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو ازدل نمی رود

هرچند بسته مرگ کمر بر هلاک من

(فریدون مشیری)

|+| نوشته شده توسط غزاله در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:33 |
 

سهم من .....

می خواستم چیزی برایت بنویسم .

اما افسوس که واژه ها یاری نکردند .

مثل زبان که هنگام سخن گفتن نمی چرخد...

به آسمان نگاه کن !!!

امشب باران می بارد ولی قطراتش را از من دریغ می کند

پشت این پنجره سهم من ....

فقط نگریستن به آن است

 

 

|+| نوشته شده توسط غزاله در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:8 |

دوستت دارم .....

ولی نمیتونم بهت بگم !!!

دوستت دارم .........

ولی از چشات میترسم  !!!

آخه دو تا تیله ی  خوشگل تو چشات .......

چشم هایی به رنگ صحرا به رنگ خاک بارون خورده

میترسم بفهمی چقدر میخوامت ...

بارها برام اعتراف کردی ......

ولی نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم ....

خودم تو رو با یه کس دیگه دیدم 

پس بهم حق بده که بر خلاف احساسم رفتار کنم .....

حالا که رفتی .....

برات ارزی خوشبختی میکنم ......

با اینکه دلم را شکستی ......

دوستت  دارم .....

|+| نوشته شده توسط غزاله در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:59 |
 

چه هیاهوی سبزی می وزد

از شاخه های درخت

همنفس با پرنده هایی که دیگر

پرنده نیستند

و شکوفه ها

صدای ریشه هاست

که از پشت تبسم خاک می روید 

ای کاش می  دانستی

بها وقتی زیباست

که بارانش

از دستهای تو ببارد

|+| نوشته شده توسط غزاله در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 16:25 |

این دفتر پاره پاره خیال هم نتوانست خاطرات درهم مرا در دل خود جای دهد . جور و چه جفایی که به خورشید خط خورده روا نکردند . این اندوههای بی ترنم از پی یکدیگر گذشتند.


هر صبحگاه که خورشید  پرده سیاه شب راکنار میزند و بر تخت سپید آسمان تکیه می دهد مشعل زرین امید در سیاهچال قلب من روشن می شود و با گرمای خود به تن سردم نوید دوباره زیستن را می دهد

|+| نوشته شده توسط غزاله در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 21:34 |

سالها سعی کردم ولی هیچوقت نشد .

روز به روز فاصله بیشتر شد

گاهی وقتا دلمو تو پتو قایم می کردم

که یخ نزنه ........

مگه زندگی فقط نون و آب و لباس و سر پناهه ؟

همیشه دنبال یه دست گرم بودم که

نوازشم کن .....

دنبال یه لبخند می گشتم که

رنگ محبت داشته باشه ......

یه کلمه که دلم را خشک کنه

اینا چیزایی بود که گم کرده بودم

و هیچ وقت پیداشون نکردم ...........

دیگه ام دنبالشون نمی گردم...........


|+| نوشته شده توسط غزاله در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 23:3 |

چقدر سردمه .........

چرا نمی تونم بهت بگم دوست دارم؟.......

چقدر درد داره ....

عشقم بقلم هستش ....

ولی نمی تونم بهش نزدیک ....

من تحمیل شدم ......

چقدر سخته ....

عمرم را از خودم برانم ......

من عشق میخواهم ...

نه ترحم نمی خواهم .....

خدایا دیگر بسه .........

التماس میکنم..بسه دیگه

می خواهم عاشقانه زندگی کنم .......

|+| نوشته شده توسط غزاله در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 23:7 |

بهار سپری شد

بی شکوفه و لبخندی از تو

و تابستان

بی عطش جرعه ای عشق

و پاییز

بی خش خش گامهای تو 

من اما

زمستان را دوام نمی اورم

بیا

با مشتی ازبرف

من از سر انگستانت

بوسه می چینم

و بهار از دستهای  تو آغاز می شود


|+| نوشته شده توسط غزاله در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 17:39 |
بیا!!!...
 

 

 

 

 

حالم بده! ......

دیگر ان لبخند شاد نیست

کجایی ...از وقتی که رفتی  

با همه در حال جنگ هستم

بیا تا دوباره جان بگیرم ...

بیا تا دوباره در اوج خوشبختی بال باز کنم

بیا..

بیا تا بهار را باور کنم ...

چون بهار بی تو نه ..

رنگ درد نه بو ..

نه شادی نه زیبایی..

من سرنوشت را نمی بخشم که این گونه خوشبختی را از من گرفت..

بیا ای عشقم بیا .....

 

     

|+| نوشته شده توسط غزاله در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 0:55 |
عشق
آرام می اید . آرام و تو حتی صدای قدم هایش را نمی شنوی و حتی او را نمی بینی و شایدحضورش را هم حس نکنی . آرام در جنت رخنه میکند درتمام وجود ریشه می زند و زندگی ات را تسخیر می کند و تو چیزی در رگهایت حس می کنی که ارام و قرارت را می برد و این همان عشق است که در جانت رخنه کرده .


|+| نوشته شده توسط غزاله در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 0:15 |

My mother I love you and  need you Even though

I love you and I need you even though

I may at limes have made you tear your hair

I set my self apart dut even so

your presense and your love are always there

you are my jaril celland ten ton doo

that keeps me from just being who I am

   

|+| نوشته شده توسط غزاله در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 23:57 |
نوشته ای با خدا ....

خدایا این بار می خواهم خالصانه با تو حرف بزنم

خدایا من برفراز کوهی  هستم که هیچ کس نیست

هر که را می بینم با قلبی مجازیست

قلبی به سیاهی شب

قلبی پر از کینه و پستی

خدایا چرا هر چشمی می بینم اینگونه اس ؟

چشم هایی بی برق

چشم هایی چون سنگ بی نور

چشم هایی  بیمار ...

خدایامرا نجات بده

خدایامرا نجات بده تا بهار را ببینم . 

|+| نوشته شده توسط غزاله در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 10:50 |
بگو بهار می اید !
به گنجشک ها و پرستو ها بگو بهار می اید و انها می توانند دوباره اسمان را بر بالهایشان بنشانند.

|+| نوشته شده توسط غزاله در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 10:40 |
شب
باز هم شب شده و قلب پر از اندهم لبریز از توست .بغض سینه ام را بر خطوط  بی احساس این کاغذ می ریزم تا شاید شبی در سکوت کوچه های  خالی از عشق زمزمه دلتنگی مرا به تو برساند.

|+| نوشته شده توسط غزاله در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 10:15 |
چگونه؟
زمزمه های دلتنگی ام را با نسیم  دریا به تو می رسانم تا صدای گریه هایم را بشنوی . از وقتی رفتی خنده از لبانم  خشکیده و بهار  جایش را به خزان داد . چگونه تقدیر را ببخشم وقتی می دانم  که دیگر بر نمی گردی ؟
|+| نوشته شده توسط غزاله در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:54 |
استقبال بهار
استقبال بهار

چشهایت را ببند . من برایت لا لا یی می گویم .من برای رسیدن به دست هایت تب می کنم  و برای دیدن خنده هایت پرپر میشوم . دست هایت را به من بسپار تا با ان پلی از رنگین کمان عشق بسازم و ان را و ان را به اسمان هدیه کنم ..... دلت را به من بد تا با ان زمستان را گرم کنم و به استقبال بهار بروم .

|+| نوشته شده توسط غزاله در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:42 |
راه

سلام به دوستان عزیزم امیدوارم سال خوبی داشته باشید

                                                           

                                                                 راه

 

 این بار زیر باران می نویسم

 قطرات باران هاشورهای بی کسی را پاک می کنند 

راه های رفته بر نمی گردم

 حتی در واپسین سالهای رنگ و رو باخته ی جوانیم

 به راهم ادامه میدهم .  

                                               

|+| نوشته شده توسط غزاله در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:28 |
سال نو مبارک                          

                                 

|+| نوشته شده توسط غزاله در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 0:36 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ