رویای تلخ من
پیرانه ی سر
دست از سرم بردار
باور کن دیر است
و نیست وقت چرانی
دیگر به خو دروغ نگو
دیگر مرا فریب نده
دیر است
دیر دیر
من ناامید را
دلخوش نکن که ناخوشم
ناخوش تر از تمام درختان زرد باغ
ناخوش تر از خیال پریشان عشق
سلام من امدم دلم برای همه تنگ شده بود

گفتم خدا ..........تمام جهان را سربلند کرد
گفتم جهان ..........پرنده مرا نیشخند کرد
باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم
جنگل مرا از آتش و خون سربلند کرد
از آن به بعد خاطره ها مال من شدند
حوای مرا به سرودن پسند کرد
از جسم من شبی به درازای عشق ساخت
روح مرا در این شب یلدا به بند کرد
چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود
نتنها مرا لبالبی از چون و چند کرد
نام نداشتم لقبی که بخوانیم
نام مرا غزل لقبم را شعروند کرد
نزدیک صبح بود ........دنی ادامه داشت
خدا را صدا زدم . خدا سربلندم کرد
سلام
از تمام دوستانی که امدن ونظر دادن ممنونم
اگر جواب بعضی از دوستان را ندادم معذرت میخوام
آخه فصل امتحاناست من هم فرصت نکردم
ولی قول میدم جبران کنم
پس خداحافظ تا بیست وسومم
راستی برام دعا کنیید


ای شب به پاس صخبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگاه شود زرنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو ازدل نمی رود
هرچند بسته مرگ کمر بر هلاک من
(فریدون مشیری)
![]()
سهم من .....
می خواستم چیزی برایت بنویسم .
اما افسوس که واژه ها یاری نکردند .
مثل زبان که هنگام سخن گفتن نمی چرخد...
به آسمان نگاه کن !!!
امشب باران می بارد ولی قطراتش را از من دریغ می کند
پشت این پنجره سهم من ....
فقط نگریستن به آن است

![]()
















دوستت دارم .....
ولی نمیتونم بهت بگم !!!
دوستت دارم .........
ولی از چشات میترسم !!!
آخه دو تا تیله ی خوشگل تو چشات .......
چشم هایی به رنگ صحرا به رنگ خاک بارون خورده
میترسم بفهمی چقدر میخوامت ...
بارها برام اعتراف کردی ......
ولی نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم ....
خودم تو رو با یه کس دیگه دیدم
پس بهم حق بده که بر خلاف احساسم رفتار کنم .....
حالا که رفتی .....
برات ارزی خوشبختی میکنم ......
با اینکه دلم را شکستی ......
دوستت دارم .....

چه هیاهوی سبزی می وزد
از شاخه های درخت
همنفس با پرنده هایی که دیگر
پرنده نیستند
و شکوفه ها
صدای ریشه هاست
که از پشت تبسم خاک می روید
![]()
ای کاش می دانستی
بها وقتی زیباست
که بارانش
از دستهای تو ببارد



این دفتر پاره پاره خیال هم نتوانست خاطرات درهم مرا در دل خود جای دهد . جور و چه جفایی که به خورشید خط خورده روا نکردند . این اندوههای بی ترنم از پی یکدیگر گذشتند.

هر صبحگاه که خورشید پرده سیاه شب راکنار میزند و بر تخت سپید آسمان تکیه می دهد مشعل زرین امید در سیاهچال قلب من روشن می شود و با گرمای خود به تن سردم نوید دوباره زیستن را می دهد
سالها سعی کردم ولی هیچوقت نشد .
روز به روز فاصله بیشتر شد
گاهی وقتا دلمو تو پتو قایم می کردم
که یخ نزنه ........
مگه زندگی فقط نون و آب و لباس و سر پناهه ؟
همیشه دنبال یه دست گرم بودم که
نوازشم کن .....
دنبال یه لبخند می گشتم که
رنگ محبت داشته باشه ......
یه کلمه که دلم را خشک کنه
اینا چیزایی بود که گم کرده بودم
و هیچ وقت پیداشون نکردم ...........
دیگه ام دنبالشون نمی گردم...........
چقدر سردمه .........
چرا نمی تونم بهت بگم دوست دارم؟.......
چقدر درد داره ....
عشقم بقلم هستش ....
ولی نمی تونم بهش نزدیک ....
من تحمیل شدم ......
چقدر سخته ....
عمرم را از خودم برانم ......
من عشق میخواهم ...
نه ترحم نمی خواهم .....
خدایا دیگر بسه .........
التماس میکنم..بسه دیگه
می خواهم عاشقانه زندگی کنم .......



بهار سپری شد
بی شکوفه و لبخندی از تو
و تابستان
بی عطش جرعه ای عشق
و پاییز
بی خش خش گامهای تو
من اما
زمستان را دوام نمی اورم
بیا
با مشتی ازبرف
من از سر انگستانت
بوسه می چینم
و بهار از دستهای تو آغاز می شود

حالم بده! ......
دیگر ان لبخند شاد نیست
کجایی ...از وقتی که رفتی
با همه در حال جنگ هستم
بیا تا دوباره جان بگیرم ...
بیا تا دوباره در اوج خوشبختی بال باز کنم
بیا..
بیا تا بهار را باور کنم ...
چون بهار بی تو نه ..
رنگ درد نه بو ..
نه شادی نه زیبایی..
من سرنوشت را نمی بخشم که این گونه خوشبختی را از من گرفت..
بیا ای عشقم بیا .....
My mother I love you and need you Even though![]()
I love you and I need you even though
I may at limes have made you tear your hair![]()
I set my self apart dut even so
your presense and your love are always there
you are my jaril celland ten ton doo![]()
that keeps me from just being who I am![]()


خدایا این بار می خواهم خالصانه با تو حرف بزنم
خدایا من برفراز کوهی هستم که هیچ کس نیست
هر که را می بینم با قلبی مجازیست
قلبی به سیاهی شب
قلبی پر از کینه و پستی
خدایا چرا هر چشمی می بینم اینگونه اس ؟
چشم هایی بی برق
چشم هایی چون سنگ بی نور
چشم هایی بیمار ...
خدایامرا نجات بده
خدایامرا نجات بده تا بهار را ببینم .






چشهایت را ببند . من برایت لا لا یی می گویم .من برای رسیدن به دست هایت تب می کنم و برای دیدن خنده هایت پرپر میشوم . دست هایت را به من بسپار تا با ان پلی از رنگین کمان عشق بسازم و ان را و ان را به اسمان هدیه کنم ..... دلت را به من بد تا با ان زمستان را گرم کنم و به استقبال بهار بروم .



سلام به دوستان عزیزم امیدوارم سال خوبی داشته باشید


راه

این بار زیر باران می نویسم
قطرات باران هاشورهای بی کسی را پاک می کنند
راه های رفته بر نمی گردم
حتی در واپسین سالهای رنگ و رو باخته ی جوانیم
به راهم ادامه میدهم .

