|
سلام من امدم دلم برای همه تنگ شده بود

گفتم خدا ..........تمام جهان را سربلند کرد
گفتم جهان ..........پرنده مرا نیشخند کرد
باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم
جنگل مرا از آتش و خون سربلند کرد
از آن به بعد خاطره ها مال من شدند
حوای مرا به سرودن پسند کرد
از جسم من شبی به درازای عشق ساخت
روح مرا در این شب یلدا به بند کرد
چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود
نتنها مرا لبالبی از چون و چند کرد
نام نداشتم لقبی که بخوانیم
نام مرا غزل لقبم را شعروند کرد
نزدیک صبح بود ........دنی ادامه داشت
خدا را صدا زدم . خدا سربلندم کرد
|